![]() |
![]() |
|
| که این حدیث ز پیر طریقتم یاد است،بیار باده که بنیاد عمر بر باد است |
|
بی جرم ، بی گناه ، بی نگاه ! محاکمه می شوی ، حکم ات صادر می شود ... و تازه زمانی همه این ها را می فهمی که اجرای حکم تمام هم شده ! حتی صدایش هم دیگر نیست ... . در این اتاق بدون سقف و هوای بارونی چه گذشته؟که من را مستحق "ندانستن" و نفهمیدن می دانی؟! خدایا تلاش کردم،برای رفع نادانی ام بپرسم! اما "جواب" آرزوی دیرینه من است. (آ.ف)
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1390/10/16ساعت 3:41 قبل از ظهر توسط آوا فیاض |
|
|
نمی دونم حسه یا اتفاق،اما عجیبه.تا هست قدرشو نمی دونی.وای به حال روزی که با یه دروغ یا اتفاق کوچیک کم بشه.چه برسه به اینکه دروغ و اتفاقا بزرگ باشن!
بی اعتمادم... به خیلی چیزا.به اون.به اون.به اون. حتی به خودم،آره دقیقا به "خودم"!!! نمی دونم می خوام یا نه.نمی دونم درسته یا نه...چه سخت شده همه چیز.از دنیای بزرگسال ها بیزارم.بزرگ که می شی همه چیز سخت میشه. حتی به این روزها و ماجراهاش بی اعتمادم.اساسا نمی دونم چه می کنم.فقط دارم می رم جلو،خیلی هم بی رحمانه ...به خودم رحم نمی کنم. نمی دونم امروز چی میشه،خوب یا بد،من خستم!...امیدوارم فقط بمونه.هم خودش هم اعتمادمون.شاید که از فردا با خودم مهربون تر باشم. فقط به یه چیز مطمئنم: ما ! که باید نگهش دارم.نگهش داریم.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1390/10/07ساعت 11:20 قبل از ظهر توسط آوا فیاض |
|
|
سلام
دفعه قبل بعد از دو سال و الان بعد از ۴ سال اومدم اینجا... از وقتی اومدم شروع کردم خوندن تمام پست های قبلی،جاتون خالی کلی خندیدم آخه جالبه واسم که فیلم نقد می کردم،متن ادبی! می نوشتم و حتی جملات عاشقانه ای که اینقدر از لایه های حفاظتی عبورشون داده بودم ، الان نمی فهمم واسه کی نوشته بودم ! اما برگشتم.یه کم این خونه قدیمی رو تر و نمیز کردم.دلم نیومد ویلاگ جدید باز کنم یا حتی پست های قبلی رو پاک کنم.گذاشتم باشن! خاطرن. و ذهنیات منه چند سال پیشن...اما نظر خواهی جدید رو براشون غیر فعال کردم.دیگه زمانشون گذشته... . شجاعت دو سه دوست بازیگر تو نوشتن از ذهنیات و اتفاقات خصوصیشون کمکم کرده تا بتونم به این ترس همیشگی از نوشتن غلبه کنم...شجاع شدم یه کم...می خوام بنویسم...سعی می کنم به مرور راحت تر و شفاف تر بنویسم. خیلی اتفاقی تو این روز که یکی از جذاب ترین روزهای سال برای منه،شروع کردم.امیدوارم موندنم هم مثه امشب طولانی باشه ،و نه مثه قبل! یلداتون پر از انار و شااااادی ... . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1390/09/30ساعت 2:9 بعد از ظهر توسط آوا فیاض |
|
|
باورم نمی شه!واقعا ۲ سال شده که بلاگ نذاشتم؟
می گن دنیا ۲ روزه ها ...الان که نوشته های اون موقع هامو می خونم حس می کنم چه بزرگ شدم....چه قدر همه چیز فرق کرده .حده اقل واسه من...نمی دونم که دفه ی بعد کی سر میزنم...ولی می دونم هستم...چون می خوام باشم.چون زندگیمو با همه چیش دوست دارم.... عیدتون مبارک...خوب باشین و شاد... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/12/19ساعت 0:30 قبل از ظهر توسط آوا فیاض |
|
|
امروز تولد یکی از دوست داشتنی ترین آدم های زندگیمه! ۱۰/آبان/۸۵ مانی جونم تولدت مبارررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررک! از ته ته ته دلم امیدوارم که همشه موفق باشی و امسال به آرزوهات بررسی و تو زندگی کلی خوشبخت باشی! زود بیا ایران! بازم مبارک یه دوست! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/08/10ساعت 11:9 بعد از ظهر توسط آوا فیاض |
|
|
<<...>> چه قدر کوچیکه دنیا دلم گرفته،دریا بیا به دادم برس تا شب نشده فردا ... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/07/26ساعت 11:57 بعد از ظهر توسط آوا فیاض |
|
|
وقتی مرد غم داره،یه کوه درد داره... قلبم شکست،کسی صدایش نشنید... آری دله مرد بی صدا می شکند از طرف:مانی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/06/07ساعت 4:9 قبل از ظهر توسط آوا فیاض |
|
|
ای بابا ، چی چرا؟...شدیم علامته سوال اینقدر پرسیدیم!!!این شکلی ==> ؟ هی ما به هر چیزی میگیم چرا و هیچ نتیجه ای نمیگیریم!نه جددا،فکر کن!تا حالا شده یه نفر به یکی از چراهات جواب درست و حسابی داده باشه؟تا حالا شده یکی از این جواب ها قانعت کرده باشه؟یا اینکه همیشه مجبور شدی قبول کنی؟!!!معمولا هم به خاطر اینکه نگن یارو خنگه!خوب نپرسیم بابا! از وقتی به دنیا اومدیم گفتیم:چرا؟...چرا این این شکلیه؟چرا اسم من اینه؟...ولی هنوزم میگیم:چرا؟،فقط ۲ تا تفاوت داره:۱.اینکه اون موقع باز یه جوابی پیدا می شد و ۲.الان سوالامون بزرگ شده(التبه مثلا)...میگیم :چرا این با من این جوری کرد؟چرا منو دوست نداره؟چرا خدا منو یادش رفته؟چرا من بد شانسم؟چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا....؟؟؟!!!حالا بزرگ ترها به جای جواب می آن میگن:مهم نیست ماله سنته...تو این سن این سوال ها پیش می آد... ولی دروووووووووووووووووووووووووووووغ می گن...خودشون هم هنوز جوابی پیدا نکردن
حالا اینا رو گفتم که چی بشه؟هیچی...شاید درد و دل!ولی من چند وقتیه تصمیم گرفتم از قید و بند این کلمه ی مذخرف بیام بیرون...و واقعا هم اومدم!همه چیو هر جوری که هست می پذیرم و سعی می کنم بهم خوش بگذره! شما چی کار می کنین؟ ولی خدا وکیلی از این کلمه بدم می آد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/06/07ساعت 3:18 قبل از ظهر توسط آوا فیاض |
|
|
زیر پایم زمین بر روی آن درخت ! گنجشک برگ ابر
باد می وزد ، مار می خزد ، من می دوم به سوی قطره ، به سوی باران ، به سوی آب ، به سوی دوست بالای کوه کسی می چرخد ، می گرید ، فریاد می زند : کجایی ؟ کجایی ؟ کجایی ؟ این منم ، ستاره ی بی ماه ! هر جا را می بینم ، سایه اش است چاره ای نیست ، چشمانم را می بندم دیدم ، ماه را دیدم اما ... چشمانش باز است از بستن پلک هایم پشیمانم اما ... دیر است ... دیگر باز نمی شوند ! من درون زمین ! ، بر روی آن درخت ! گنجشک برگ ابر باد می وزد ، مار می خزد ، ولی من ... !!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/02/06ساعت 0:20 قبل از ظهر توسط آوا فیاض |
|
|
هرگز ! منتظرنباش . هرگز زانو نخواهم زد چرا که می دانم غرور ٬ چشمانت را آن قدر کور کرده که بازهم نخواهی دید. منتظرنبا ش ! زیرا که هیچ گاه مرا درمقابل خودت به زانو درآمده نمی بینی . کسی که انسان های اطرافش را سرشکسته می خواهد ٬ لیا قت شکسته شدن غرور یک انسان را ندارد . همیشه استوارخواهم بود . خواهم ایستاد حتی اگرباعث شود که تا نفس دارم و تا تو نفس می کشی ٬ مرا نبینی. تا چه وقت ؟ تا چه وقت می خواهی به غرورت ادامه دهی و منتظر باشی که دیگران غرورشان را مانند چینی بی ارزشی درمقابلت خرد کنند ؟ پایین بیا و برای یک بار هم که شده به مقابلت نگاه کن . برای یک بارهم که شده ٬ حضور من و همه ی انسان ها را در کنارت و حتی بالاتر از خودت احساس کن . بله ٬ با توام ٬ با تو که فکرمی کنی ازهمه بالاتری ! تو که فکرمی کنی از همه قشنگ تری ! چشمانت را بازکن و سعی کن اطرافت را ببینی . غرورمانند حصاری می ماند که به دور خودت می کشی . اول چیزی احساس نمی کنی . لذت می بری از این که دیگران سعی دارند روزنه ای در حصارت باز و بدان نفوذ کنند و به قلبت راه یابند . اما بالاخره خسته می شوند زیرا تنها تو نیستی که برای شخصیتت ارزش قائلی . کم کم دور این حصار خالی می شود و حصا رتنگ تر به تو نزدیک ترمی شود . حالا دیگر تنها چیزی که داری همان حصاری است که تو را ازدیگران جدا کرده و آن قدر نزدیک و تنگ می شود که احسا س می کنی تا آن را نشکنی نمی توانی نفس بکشی . پس بشکن ...
غرورنعمتی است که خداوند درون انسان و شاید دیگرموجودات قرارداده ٬ اما تو از جنس من نیستی !
شاید کلمه ی مغرور برای تو عنوان مناسبی باشد چرا که غرور می تواند مانند خون در رگ های انسان جاری باشد اما این نیز مانند تمام نعمات خداوند باید درست به کار گرفته شود . برای غرورت مرزی تعیین کن . نگذار تو را ازمتعلقا تت جدا کند . نگذار وجودت را ازخود لبریز کند . برآن قالب شو و به کنترل خودت درآور که متعلقات تو٬ همان قلب مهربان توست که می تواند به همه خالصانه عشق بورزد ٬ بدون این که کوچک ترین لکه ی سیاهی درمغزت تو را از عشق به دیگران باز دارد و به سوی خود برگرداند. بازگرد٬ به خودت بازگرد اما نه به صورت کسی که بودی . چیزی باش که قلب تو ٬ همان که خداوند از روح خود درآن دمیده می خواهد .
آزاده اشتری |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/01/05ساعت 0:33 قبل از ظهر توسط آوا فیاض |
|
|
First Page آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| دست نوشته های قبلی |
|
دی 1390 آذر 1390 اسفند 1386 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 |
|
RSS
|